يادداشت محترم دوالا استراستوتوتس
بنده مبارک خدا دوال یکی از راهبان کینوئی بود [کینوئی - (از یونانی: κοίνος - مشترک و βίος - زندگی) نام کلی تمام صومعه های مسکونی است ، یعنی - آنهایی که در آن برادران نه تنها میز ، بلکه همه چیز لازم برای زندگی را از صومعه ، به دستور رئیس ، دریافت می کنند ، و از طرف خود تمام کار و حقوق خود را به صومعه عمومی ارائه می دهند.]
در چشم او همیشه فروتنی و ملایمیت می درخشید، اما در عقل او بزرگ و بزرگوار بود. این محبوب خدا، که توسط همه آزار داده می شد و تحقیر می شد، همیشه شاد و شاد بود. کسانی که او را تحقیر می کردند، او را بی گناه می دانست و برای آنها به خدا دعا می کرد، تا خداوند آنها را به گناه نیندازد. همه گناه را به شیطان نسبت می داد، زیرا او برادر خود را آشفته می کند، و با شجاعت به او تسلیح می کرد، دوولای مبارک با صبر، دعا و عدم خشم، تمام نقشه های او را شکست داد.
در اين صبوري، پيامبر خدا بيست سال صبر كرد، با اينكه در قلب خود فروتني و فروتني را حفظ كرد.
و شیطان، چون نمی دانست چه کاری باید انجام دهد تا به آخر، آن فرد مبارک را خشمگین کند، این دروغ فریبنده را بر او پخش کرد؛ و در این مورد، نه تنها بر روح القدس، بلکه بر همه برادران حمله کرد، و به این ترتیب همه سکوت کنندگان را ناراحت و آشفته کرد؛ به همین دلیل، او به یک برادر که از خدا نمی ترسید، آموزش داد که به طور مخفیانه به کلیسا نفوذ کند و تمام ظروف کلیسا را از آنجا بدزد.
پس از انجام این کار، راهب آن وسایل دزدیده شده را پنهان کرد و در سلول خود به عنوان یک فرد بسته شد. هنگامی که وقت نماز صبح رسید، پاراکلیسیارخ [Paraeklysiarch - پونومار که چراغ ها را در کلیسا روشن می کند] وارد کلیسا شد تا همه ظروف کلیسا را بسوزاند؛ او بلافاصله رفت و در مورد آن به آوا [Ava - پدر، به این ترتیب در شرق به اساتید صومعه ها می گفتند] خبر داد.
سپس طبق سنت، او به بیلو [بیلو (از کلمه ضرب و شتم) - یک تخته چوبی یا فلزی که در آن ضربه می زنند یا ضربه می زنند تا با صدا یا ضربه به عبادتگاه دعوت کنند. ما با زنگ ها جایگزین شده ایم، اما در یونان هنوز وجود دارد، به ویژه در جایی که بسیاری از ترک ها استفاده از زنگ ها را مجاز نمی دانند.] ، و همه برادران برای آواز صبح در کلیسا جمع شدند.
در پایان صبح، ابا و پاراکلیسیار به برادران خبر دادند که ظروف دزدیده شده است، و همه از این امر بسیار ناراحت شدند. این اتفاق افتاد که در آن زمان به دلیل بیماری، دوولا مبارک به دستور صبح نیامد؛ و برخی از برادران گفتند: "هیچ کس نمی تواند آنها را دزدیده باشد، مگر برادر دوولا، که به همین دلیل باید به کلیسا نیامده باشد. اگر او این دزدی را انجام نمی داد، قبل از نیمه شب به همه می رسید، همانطور که همیشه عادت داشت انجام دهد. "
و او را به عبادتگاه فرستادند. و چون رسولان او را یافتند که ایستاده و دعا می کند، او را به زور به کلیسا بردند.
و گفت: "ای مرد کفران کننده، آیا این سال ها برای ما کافی نیست که ما را به رنج ببری، و حالا تو هم جان ما را به خطر می اندازی؟" و به آن ها گفت: "ای برادران، گناه من را به شما ببخشید". و او را به امام اعظم و کل شورای بزرگوارانی که در صومعه بودند، بردند.
و ديگر گفت: ديدمش كه نان مى دزد و آن را در كنار صومعه پخش مى كرد. و ديگر گفت: ديدمش كه شراب مى نوشد.
پدران و پدران که با او بودند، این سخنان را شنیدند و به تهمت ها ایمان آوردند و از دوولای بی گناه پرسیدند که آیا این حرف ها در مورد او درست است و به ویژه در مورد دزدی از او پرسیدند که آن ظروف کلیسا را که دزدیده بود کجا پنهان کرده است. اما دوولای مقدس، در دفاع از خود، ابتدا ادعا کرد که او در این مورد گناه ندارد، اما بعد از آن که دید که آنها به او باور نمی کنند، سکوت کرد و فقط گفت: "من را ببخشید، پدران مقدس، من گناه کرده ام. "
آن گاه ابا دستور داد که لباس های راهبانه را از او بردارند و او را به لباس های دنیوی بپوشانند، در حالی که گفت: "این کار ها شایسته رتبه راهب نیستند". هنگامی که لباس های غریبی از دوالای مبارک برداشته شد، او به شدت گریه کرد و به آسمان نگاه کرد و با صدای بلند گفت: "پروردگار عیسی مسیح، پسر خدا، به خاطر نام مقدس تو من این شکل را پوشیده ام، اما اکنون به خاطر گناهان من از من گرفته شده است".
پس از آن، ابا دستور داد که مرد خدا را در زنجیرها ببندند و به خدمتگزارش بدهند، و خدمتکار، بدن او را لخت کرد و شروع به ضرب و شتم مقدس با رگ های گاو کرد، از او پرسید که آیا همه چیزهایی که درباره او در مورد دزدی گفته می شود درست است؟ دوولا، اگرچه با اشک در چشم هایش، اما هنوز هم با لبخند در بی گناهی خود، گفت: "ببخشید، من گناه کرده ام".
و آن بانوی که او را در حال لبخند زدن و گفتن این کلمات دید، بیشتر به او خشمگین شد و او را در زندان انداخت و پاهایش را در چوب انداخت. و همچنین نامه ای به فرماندار شهر نوشت که به او در مورد دزدی و برادر Dulce خبر داد - و بلافاصله این نامه را به او فرستاد.
فرماندار شهر، نامه را خواند و بلافاصله خدمتکاران خشن خود را فرستاد تا دوولا را به عنوان یک دزد به دست آورند. و سربازان، بنده خدا را گرفتند، او را بر روی یک حیوان بدون سوار سوار کردند و سنگینی های آهنین را بر گردنش گذاشتند و او را با تحقیر در وسط شهر بردند. هنگامی که دولای مبارک را به دادگاه آوردند، فرماندار شهر از او پرسید: نامت از کجاست و چرا راهب شدی؟ چگونه ظروف کلیسا را دزدید و کجا پنهان کردی؟
در حالی که دوول مبارک برای مدت طولانی بدون هیچ گونه دلسوزی مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود، سرانجام با لبخند به رئیس شهر گفت:
و پادشاه به او گفت: "ای دیوانه، من نقره ات را از برف پاکتر خواهم ساخت". و فوراً دستور داد که زغال های سوزان را زیر شکم او بریزند و به زخم هایش نمک و عرق بگذارند. حتی کسانی که در آنجا بودند از این صبور بودن او تعجب کردند و به او گفتند: "به ما بگو که آن ظروف مقدس را کجا پنهان کرده ای، و تو آزاد خواهی شد".
شهید مسیح به این پاسخ داد: "نه نقره دارم و نه ظروف گمشده". سپس حاکم، مقدّس را از شکنجه آزاد کرد و دستور داد که او را به زندان ببرند. صبح روز بعد، این پیرمرد شهر، او را به لابراتوار فرستاد [لابراتوار در واقع بخشی از شهر است که با دیوار احاطه شده است. اما از زمان های باستان، این نام برای صومعه های پر جمعیت و مهم استفاده می شد.
برای اولین بار این صومعه ها در فلسطین به عنوان لابراتوار نامیده شدند، جایی که راهبان مجبور بودند تا تعداد بیشتری از راهبان را جمع کنند و از ترس حملات مهاجران و به ویژه بدویان، خانه های خود را با دیوارها احاطه کنند.] ، دستور داد که همراه با تمام راهبان، رئیس آنها نیز به آنجا بیاید؛ و آنها روز بعد، با هم جمع شدند، به فرمانروا آمدند.
گفت: "من برادر شما را که به او سرقت می کنید، عذاب کردم، و هیچ گناهی از او نیافتم". گفتند: "ای عزیز! او جز سرقت چیزی ندیده است. و ما در راه خدا بر او صبر کردیم تا از گناهش باز گردد، و او از گناهش بازمی گردد".
گفتند: "آن را چنان که دستور دادید، انجام دهید". گفتند: "قانون ما این است که دستان او را قطع کنید". گفتند: "باید او را به همان اندازه که دستور داده است مجازات کنید".
او گفت: "ای مرد افسرده و خشن، درباره سرقتی که متهم به آن هستی، حقیقت را به ما بگو، و از مرگ خلاص خواهی شد". به این پاسخ، دوال بی گناه گفت: "آیا می خواهی درباره خودم چیزی بگویم که نکرده ام؟ نمی خواهم درباره خودم دروغ بگویم، زیرا هر دروغی از شیطان است". و سپس افزود: "در مورد آنچه از من سوال می کنی، خودم را کاملاً بی گناه می دانم".
پس از آن، فرمانروا، وقتی دید که حضرت خود را گناهکار نمی داند و راهبان خواستار محاکمه قانونی او هستند، دستور داد دست های او را قطع کنند.
در آن هنگام، راهب که در واقع متهم به دزدی و دزدی ظروف مقدس بود، به خود توبه کرد و گفت: "چرا همه آنچه را دزدی کرده ام، اکنون یا بعد از آن یافت نمی شود؟ و اگر این کار بد من پنهان شود، در روز عدالت الهی آشکار می شود. پس من چه کار می کنم؟ چه پاسخ می دهم به گناه ساده ای که ظروف را دزدیدم و برادر بی گناه را به عذاب رساندم؟"
و او به سرعت به نزد سرپرست لابراتوار رفت و گفت: "آبا، به سرعت به شهر برویم تا دست برادرمان را قطع نکنیم و از رنج او نمیرد، چرا که ظروف مقدس یافت شده است". و فوراً به فرمانروا خبر فرستاد، و او را قبل از اعدام آزاد کرد.
هنگامی که او را به لابراتوار آوردند، بی گناهی او آشکار شد و برای همه روشن شد که دزدی کار یک راهب دیگر است؛ و برادران شروع به خم شدن به پیشوا دول کردند و از او التماس کردند: "ببخشید، زیرا ما در برابر شما گناه کردیم".
و او با اشک به آنها گفت: "برادران و پدران، مرا ببخشيد. من از شما سپاسگزارم که به خاطر رنج هايى كه به من وارد كرده ايد، از عذاب هايى كه به من وارد شده اند خلاص شدم. و به لطف خدا، من به نعمت هايى بزرگ تبدیل شدم.
الان خوشحالم که به ناحق رنج می کشم، چون می دانم که خدا برای کسانی که به خاطر او رنج می کشند، برای خوبی آماده کرده است. تنها غم من برای شماست، تا خداوند شما را به گناه نیندازد که شما به من این ظلم را انجام داده اید، و من اکنون از خدا مهربان فقط می خواهم که او شما را ببخشد.
پس از آن، کشیش دوولا سه روز دیگر زنده ماند و به سوی خداوند رفت، اما هیچ کس از مرگش خبر نداشت. برادر، که مامور بیدار کردن راهبان برای نماز نیمه شب بود، یک بار به سلول کشیش نزدیک شد، اما به او فشار داد و پاسخ نداد.
و بار دوم و بار سوم ننگ زد و باز هم جواب نيافت و رفت و برادر ديگرى را فرا خواند. و شمع آوردند و درها را گشودند و داخل سلول شدند و مرد بزرگوار را به زانو درآمده يافتند.
پس از پایان خواندن صبح، خود کشیش آمد و وقتی دید که مرحوم مرده است، دستور داد جسد او را بپوشانند و برای دفن به کلیسا ببرند.
هنگامی که جسد شریف او برای دفن آماده شد و به کلیسا آورده شد، به ضرب و شتم زدند - تا همه راهبان مرگ برادرشان را بدانند، و همه جمع شدند و به جسد شریف مقدس به عنوان یک شهید دست زدند.
اینانکه به مردۀ خود نزدیک می شدند، به یکدیگر مانع می شدند و یکدیگر را تکان می دادند؛ بنابراین سرپرست صومعه به زودی دستور داد جسد فرد مبارک را به معبد بیاورند و درهای آن را قفل کنند، و منتظر بمانند تا ابا صومعه دیگر با راهبه های خود بیاید و راهبان هر دو لابر جمع شوند.
در حدود ساعت نه، هنگامی که آوا از صومعه همسایه با راهبان خود آمده بود و همه جمع شده بودند، دستور دادند که معبد را باز کنند و جسد را در میان کلیسای جامع قرار دهند تا همه آن را ببینند و جسد را با آهنگ های مناسب به تدفین شرافتمندانه بپردازند. اما هنگامی که آنها به جسد رسیدند، او را پیدا نکردند.
آن ها از پارچه، چرم، دنده و حتی چوب ساخته می شدند و شبیه کفش های ما بودند؛ اما ویژگی متمایز آنها کمربند کششی بود که پا را از طریق انگشتان پا می گرفت؛ و کمربند بین انگشتان بزرگ و دوم به آن متصل می شد.] ، و همه بسیار شگفت زده و وحشت زده شدند.
سپس مسئولان هر دو لابراتوار به برادران خود گفتند: "شما می بینید، برادران، که چگونه می توانید صبر و تحمل، ملایمت، مهربانی و فروتنی را انجام دهید. اکنون برادر ما نه تنها در روح، بلکه در بدن نیز از ما جدا شده است، و به صورت نامرئی توسط دست فرشتگان به جای دیگری منتقل شده است، زیرا ما شایسته نبودیم که بدن مقدس او را لمس کنیم، و او این افتخار را از خداوند به خاطر صبر و تحمل او، که او با ملایمت و مهربانی در
و در حالى كه ما از گناهكاران در نظر گرفته مى شديم و لايق زندگي نبوديم، او را به روح القدس تبديل كرديم و در مقام فرشتگان قرار داديم.
پس ما باید تلاش کنیم تا در صبر و فروتنی و ملایم و نرم دل باشیم، با این که در پیشگاه خود نمونه ای از این رنجبردار را داشته باشیم". وقتی که مدیران هر دو لور این چیزها را گفتند، همه راهبان به شدت گریه کردند و تصمیم گرفتند که هر ساله در اینجا به یاد دوولای مقدس و عالی رنجبردار، به نفع جان خود به افتخار خدا، پدر و روح القدس ما، اکنون و به خوبی و تا ابدالاباد، جلال یابند. آمین.
از جمله موارد زیر:
